على اكبر دهخدا

671

امثال و حكم ( فارسى )

( چو لعنت كند بر بدان بد كنش * همى لعنت او بر تن خود كند . . . ) ناصر خسرو . و رجوع به : ديك بديك ميگويد . . . ، شود . چو هست قرب نهان گو مباش قرب عيان * كه نيست قرب عيان را بنزد عقل خطر . قاآنى . رجوع به : با قرب نهان . . . ، شود . چو همپشت باشيد و هم يكزبان * يكى كوه كندن ز بن ميتوان . فردوسى . رجوع به : آرى باتفاق . . . ، شود . چو همواره پستان دستان مزى * بدندان يكى روز دستان گزى . حضرت اديب . چو يابد خردمند خوبى و گنج * نيندازد از دست و نارد برنج . اسدى . چو يابد خردمند نزد تو راه * بماند به تو تخت و گنج و سپاه ( بهر كار با مرد دانا سگال . * برنج تن از پادشاهى منال . . . ) فردوسى . رجوع به : امرهم شورى . . . ، شود . چو يا بى بزرگى مياور منى * ( ز نااستواران مجو ايمنى . . . ) اسدى ، رجوع به : گر بدولت برسى . . . ، شود . چو يار گنهكار باشى ببد * بجاى وى ار تو بپيچى سزد . اسدى . آلوچو بآلو . . . ، شود . چو يزدان كسى را كند نيكبخت * ابى كوشش او را رساند بتخت . فردوسى . رجوع به : اگر بهر سر مويت . . . ، شود . چو يك عيان نبود در جهان هزار خبر * ( . . . چو يك يقين نبود زى خرد هزار گمان ) قطران . چو يك موى گردد بسر بر سفيد * ببايد گسستن ز شادى اميد . فردوسى . رجوع به : چو پيريت سيمين كند . . . ، شود . چو يك يقين نبود زى خرد هزار گمان . * ( چو يك عيان نبود در جهان هزار خبر . . . ) قطران . چهار است آهوى شه آشكار * كه شه را نباشد بترزين چهار يكى خيره‌روئى دوم بددلى * سوم زفتى و چارمين كاهلى . اسدى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . چهار پا را چهار روز آزمايند و دو پا را دو دوز . مقصود از چهار روز آزمودن چهار پا ايام خيار حيوان است در شرع و از دو پا مراد انسان باشد . و معنى آنكه سيرت و سريرت آدمى زود شناخته آيد . چهار پهلو شدن . رجوع به : چار پهلو شدن . شود .